پنجره

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزیاز این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کنکه قارون را ضرر‌ها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل استکه زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانیبه گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیستمجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردنکلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آیکه بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیستمگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبشخدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمعکه حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محرومبیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوشکه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاهز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسایان راست محراب دل و دیدهجبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی 



downloadr5YTQ.jpg

نوشته شده در ساعت 21:3 توسط احمد|
يه دستنوشته اي درباره ي بحراني به نام تحقير علوم انساني در ايران آماده كرده بودم هرچند كاملش نكردم اما خوندش خارج از لطف نيست....



:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت 11:44 توسط احمد|
دنیای من آقای من اللهم اجعل محیای محیای من

من برای تو گریه میکنم تو برای من آقای من

سامون بده لیلای من یک خبری به مجنون بده

من که مردم کرب و بلاتو نشون بده سامون بده

میگم عاشقم اما خودم بهتر میدونم که نا لایقم

کدوم عاشقی؟من که همیشه برای تو آینه دقم کجا عاشقم؟

درد بده دوا بده هرچی دارم ازم بگیر به من یه کربلا بده
نوشته شده در ساعت 11:30 توسط احمد|
نقشه‌های شهید چمران برای آزادی امام موسی صدر به روایت همسرش

به گزارش روابط عمومی مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر، بخشی از مصاحبه خانم غاده چمران، همسر شهید چمران با گروه تاریخ شفاهی مؤسسۀ فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر که در آن به خاطرات خود از روزهای ربودن امام موسی صدر در لیبی و تلاش های شهید چمران برای آزادی امام صدر می پردازد به این شرح است:


ـ دکتر مصطفی چمران چه‌طور از امام موسی صدر یاد می‌کرد؟ 

خانم چمران: آقای صدر مثل دریایی بزرگ بود و من یادم نیست که مصطفی از آقای صدر صحبت بکند و اشک به چشمش نیاید. یادم هست ماه رمضانی بود و ما درمؤسسۀ فنی حرفه‌ای جبل عامل دوره‌ای فرهنگی داشتیم.‌‌ همان ایام بود که مصطفی را از بیروت خواستند و او بیروت رفت. من از خودم می‌پرسیدم چه شده که این طور یک‌باره او را خواسته‌اند. بعد که آمد و از او پرسیدم چه طور شد که این طور تو را خواستند، نمی‌دانید چه طور گریه می‌کرد، گریه‌ای که من در عمرم ندیده بودم و می‌گفت که آقای صدر را گرفته‌اند. 

ـ بعد‌ها باز هم یاد امام موسی می‌کرد؟ 

خانم چمران: تا آخرین وقت یاد امام موسی بود، چه در وقتی که در ایران بود و سخنرانی می‌کرد و چه وقت‌های دیگر که درلبنان بود... من یادم هست که همیشه نقشه می‌کشید چه‌طور به لیبی برود و آقای صدر را از آن‌جا نجات بدهد. و فکر نمی‌کنم که حتی یک روز هم در فکر امام صدر نبوده باشد و همیشه عصبای و ناراحت می‌شد که چرا کاری برای پیدا کردن آقای صدر نمی‌کنند. 

ـ دربارۀ طرحی که می‌گویید برای آزادی امام صدر داشته، چیز بیشتری یادتان نیست؟ 

خانم چمران: چرا، می‌گفت با هواپیما می‌رویم لیبی و وسط آن‌ها می‌رویم. خیلی نقشه می‌کشید. در کردستان هم که بودیم همین طور بود و همیشه وسط درگیری‌ها بود. به ایران هم که آمد هر روز نقشه می‌کشید که چه‌طور آقای صدر را پیدا کند و نجات بدهد و امکانات می‌خواست. 

یادم هست در سفری که در الجزایر بودیم و روز پیروزی انقلاب الجزایر بود، (آن وقت آقای بازرگان نخست‌وزیر ایران بود، و مصطفی وزیر دفاع بود. من لبنان بودم و ایشان ایران بود. زنگ زد و گفت غاده من دارم به الجزایر می‌روم و تو هم بیا. که من از لبنان به الجزایر رفتم. آن‌جا مصطفی بود و بازرگان بود و آقای یزدی هم بود که آن موقع وزیر خارجه بود. سفارت ایران در الجزایر از من استقبال کرد و من به آن‌جا رفتم) در الجزایر مراسمی رسمی و رژۀ ارتش این‌ها بود و یادم هست همه نشسته بودند و عبدالحلیم خدام هم که آن وقت وزیر خارجه سوریه بود، حضور داشت. 

در این مراسم یک دفعه قذافی آمد. همین که قذافی آمد، مصطفی بلند شد و رفت سمت قذافی ولی‌‌‌‌ همان عبدالحلیم خدام و بقیه شخصیت‌هایی که بودند نگذاشتند برود و مصطفی را گرفتند... این را هیچ وقت یادم نمی‌رود. 

ـ یعنی در‌‌ همان حین مراسم بلند شد برود یقه قذافی را بگیرد؟ 

خانم چمران: بله، که عبدالحلیم خدام و دیگران نگذاشتند و بعد سرباز‌ها آمدند و داشت تشنج ایجاد می‌شد. و بعد هم که قذافی را از هتلی که ما در آن بودیم به جای دیگری بردند... 

ـ با بومدین یا مقامات الجزایری هم در مورد امام موسی صدر صحبتی کرد؟ 

خانم چمران: بله، این پیشنهاد خود بومدین بود که امام به لیبی سفر کند. مصطفی رفت با بومدین هم صحبت کرد و عصبانی هم شده بود. به من گفت من فقط آمده‌ام الجزایر برای مسئلۀ آقای صدر. اصلاً در آن‌جا مصطفی کاری به کار دیگران نداشت، دیگران دنبال کار خودشان بودند و مصطفی دنبال ماجرای آقای صدر بود. به بومدین گفته بود که شما آقای صدر را فرستادید لیبی و مسائل دیگری... این اولین بار است که به این خاطرات فکر می‌کنم. من این ماجرای الجزایر را اصلاً یادم نبود تا به حال و به همین علت ممکن است خیلی چیز‌ها هنوز یادم نیامده باشد.

نقشه‌های شهید چمران برای آزادی امام موسی صدر به روایت همسرش
نوشته شده در ساعت 13:43 توسط احمد|

«معنای مشهور شب قدر این است که در این شب شرایط تغییر می‌کند و اعمال آدمی نوشته و روزی تقسیم می‌شود و این شب را مانند روز تقدیم بودجه‌ی دولت‌ها به مجلس در نظر می‌آورند. من حقیقتا این معنا را 

نمی‌فهمم. بر این اساس که سرنوشت انسان و روزی او و اعمال و رفتار او و سعادت و شقاوت و بیماری او به این پیوند ندارد. مثلا اگر خدای نکرده شما بیمار شوید، بیماری شما غالبا به عوامل جسمی شما از اول عمر تا به امروز مربوط می‌شود. [اگر] شما امسال در راحتی بسر می‌برید، این راحتی ثمره‌ی تلاش بیست ساله‌ی شماست و نتیجه‌ی تنها یک شب نیست. لزومی ندارد که این معنای خرافه‌ای و شایع میان مردم را بپذیریم که در 

این شب ستاره‌ها از حرکت باز می‌ایستند و آسمان بالا یا پیش می‌رود و گرفتاری‌ها فرود می‌آید و فقط کافی است که شخص دعا کند و بگوید فلان چیز را طلا کن و آن طلا می‌شود. معنای شایع شب قدر این است که اگر کسی این شب را درک کند و در این شب به خدا بگوید که فلان چیز را طلا کن، آن چیز طلا می‌شود. من شخصا این معنای رایج را نمی‌فهمم و ای کاش که یک نفر این معنا را برای من توضیح دهد. این معنا نه با علم و نه با دین 

و نه با قرآن سازگار است و معنایی شگفت‌انگیز است. حداکثر سه تفسیری را که مطرح شد، درک می‌کنم. گرچه بی‌شک دانش آدمی محدود است و هر روز توسعه می‌یابد و بر آن افزوده می‌شود».

برگرفته از کتاب «برای زندگی»، ص 272 و 273 (تفسیر سوره‌ی قدر)

نوشته شده در ساعت 1:3 توسط احمد|

امشب براي بار پنجم دايي شدم

 خداروشكر

ايشالا قسمت همتون

نوشته شده در ساعت 0:17 توسط احمد|
يه مدتي بود ميخواستم بيام چندكلام بنويسم اما هي نمي شد آخر الان توفيق اجباري شد

شروع كردم ودارم براي كنكور ارشد ميخونم ميخوام ارشد رو هم جامعه شناسي بخونم البته بايد بگم سطح ارشد 

خيلي تخصصي تره نسبت به اين كارشناسي كه خوندم.

اصلا نمي تونم تصور كنم ودر آينده خودمو در موقعيتي ببينم كه فقط سوادم تا مقطع كارشناسي باشه براهمين

عزممو جزم كردم هر طور شده ارشد رو قبول شم تا در آينده پشيمان نباشم و غبطه نخورم 

براي اين فرصتي كه از دست رفته باشه

ان شاءالله باياري خداوند وتلاش خودم ارشد قبول مي شم

احتمالا كمتر بتونم وبمو به روز كنم اما هر وقت تونستم حتما به وبلاگ هاتون سر ميزنم

 موفقيت و شادكامي همه دوستانمو از خداي مهربان خواستارم

92/4/10 

نوشته شده در ساعت 23:16 توسط احمد|


دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

به همه ي عزيزان تبريك مي گم

نوشته شده در ساعت 22:43 توسط احمد|
فردا انتخابات برگزار خواهدشد اما چيزي كه نگران كننده است اين است كه بيش از 50درصد مردم متاسفانه داراي 

چشم انداز سياسي نيستند ويا با احساس راي مي دهند يا تاثير مي پذيرند يا دهن بين هستند وبه حرف ديگران

كه معلوم نيست خود آنها ديدگاه سياسي و چشم انداز سياسي داشته باشند گوش ميدهند.

اين است چالش ما كه فقط نيمي از مردم عاقلانه تصميم مي گيرند كه به چه كسي راي دهند ومابقي حزب باد 

تشريف دارند باعث سوء استفاده در زمان راي گيري از آنها مي شود يعني ديگران راي آنها را به طرف كانديداي 

خودشان كه معلوم نيست خوب باشد يا بد سوق مي دهند

اين برهه از زماني كه ما قرار داريم بسيار حساس است ونياز به رئيس جمهوري دارد كه از لحاظ سياسي و اقتصادي داراي چشم انداز مناسبي باشد تا وضع كشور از اين بدتر نشود بازار كار واقتصاد را سر وسامان دهد

چون( لا معاش له لا معاد له) هركس معاش وكاري نداشته باشد آخر وعاقبتي ندارد وفقر باعث كفر مي شود

وفحشا را بيشتر در جامعه گسترش مي دهد دزدي مال ديگر خوري اختلاس روابط نامشروع وخيلي چيز هاي ديگر

فقط وفقط بخاطر نبود كار ووضع بد اقتصادي است

در دوران حاضر ما بسيار در جهان منزوي شده ايم بايد كسي سر كار بيايد كه داراي چشم انداز تعامل گرانه 

باشد مسائل سياسي با شعار حل نمي شود مسائل سياسي با سياست وتعامل حل مي شود پس نياز 

به كسي است كه تجربه اين كار را داشته باشد نه فقط باشعار دادن....

من از خداي مهربان تمنا مي كنم كه خودش نگهدار و سامان ده وضع ما باشد

نوشته شده در ساعت 15:3 توسط احمد|
اي استادي كه سر كلاس از مذمت فرهنگ قومي قبيله اي و خرافاتي و جهان سومي برامون نطق مي كردي

پس چرا خودت هم همانطور هستي؟؟؟؟ شما كه وقتي وارد كلاس شدي وقتي در بسته نمي شد وخراب بود

گفتي ماس ماليزيشن سمبليزيشن  تو جهان سوم كارهارو ماس مالي و سمبل مي كنند پس چرا خودتم

كارهاتو سمبل مي كني؟؟؟ چرا دو روز مارو بخاطر يه امتحان ماس ماليزيشن كردي؟؟

چرا بايد يادت بره طرح كردن سوالاي امتحان ترم دانشجوهات ؟؟؟ تازه وقتي هم طرح مي كني ماس ماليش كني

و خارج از منبعي كه خودت  تاكيد مي كنم خودت براي امتحان معرفي كردي به ما گفتي از اينجا و اينجا امتحان 

مي گيرم اون وقت ور مي داري از كدوم جا سوال مي دي سر امتحان دكتر ....جهان چهارمي هستي 

جهان سومي براي كساني مثل شما كه ادعا مي كنند .و حرفشون با عملشون يكي نيست زياديه!!!

شما كه انقد ادعاي مثبت گرايي واعصاب خودتون رو خورد نكنيد سركلاس راه مي انداختي چرا مثل

فرهنگ چند هزار سال پيش لجباز تشريف داري؟؟؟ طرح اون سوالها جز دهن كجي به ادعاهاي خودتون نبود


نوشته شده در ساعت 11:36 توسط احمد|
ای بازیگر گریه نکن ماهمه مون مثل همیم                  صبح ها که از خواب پامیشیم نقاب به صورت می زنیم

یکی معلم می شه و یکی می شه خونه بدوش                یکی ترانه ساز می شه یکی می شه غزل فروش

 کنه نقاب زندگی تا شب رو صورتای ماست                 گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست

هر کسی هستی یکدفعه قد بکش از پشت نقاب               از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب

 نقش یک دریچه رو میله قفس بکش                        برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش

کاش که می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس         تنها برای یک نقاب حتی برای یک نفس

تا کی به جای خودما نقابمون حرف بزنه                   تا کی سکوت رو رج زدن نقش همایش غمه 

هر کسی هستی یکدفعه قد بکش از پشت نقاب             از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب

می خوام همین ترانه رو تو صحنه فریاد بزنم             نقابم و پاره کنم جای خودم داد بزنم

نوشته شده در ساعت 11:24 توسط احمد|
باز ارديبهشت ماه رسيد و نمايشگاه كتاب مثل هرسال شروع شد 

وباز مردم ما سرازير خواهند شد به نمايشگاه ! به هرفردغير ايراني كه زياد با فرهنگ ما آشنا نباشه بگي

ما تو كشورمون نمايشگاه كتاب با مخاطب ميليوني داريم دهنش باز مي مونه و ميگه پس چطور وضعيت كشور

وفرهنگ مردمتون اينجورشده؟؟؟؟

وبايد در جواب گفت كه مردم ما كه بيشترشون براي تفريح مي رند نمايشگاه كتاب تا يه دوري بزنن كتاب ببينند 

يا حتي بادوست پسرشون يه دوري بزنن تو نمايشگاه يه گپي بزنن يه نهاري بخورند و براي اينكه دست خالي 

برنگردن يه كتابي هم شايد بخرند حتي اگر اون كتاب گوشه كمدشان سالها بماند و خاك بخورد

بله اين است روزگار مردم ما براي تفريح و گردش رفتن به نمايشگاه كتاب...

وگرنه سرانه مطالعه كشور ما 3 دقيقه نبود و فرهنگ عمومي ما انقد ضعيف نبود انقدچشم و هم چشمي

انقد به اصطلاح زير آبي رفتن وزير آبي زدن دوستان و همكاران نبود انقد بي فكري بي عقلي نبود

ما فقط بلديم خوب حرف بزنيم خوب بخوريم خوب ژست بگيريم البته قصد جسارت به اندك با فرهنگ هاي

كشورمان نيست  و حساب آنها با بقيه افراد جامعه فرق دارد...

بله ما كتاب رو اگر هم بخريم و بخونيم باز رفتار هاي جهان سومي خودمان را داريم ما هرچقد هم با سواد باشيم كلي كتاب خوانده باشيم باز دوست داريم رفتارها و طرز فكر قوم خودمان را تكرار كنيم هرچند كه نادرست باشد

چون اگر خلاف اين بود كه وضع جامعه ما اين نبود كه از هر فرصتي استفاده كنيم كه ديگران را بكوبيم تا خودمان به چيزي برسيم 

درصورتي كه وقتي يك نفر بهتر وبا استعداد تر از خودمان ديديم بجاي اينكه حسادت كنيم و خود خوري كنيم وتحقيرش كنيم بايد تحسينش كنيم وبگوييم همينطور ادامه بده جامعه ما به همچين فرد هايي احتياج دارد تلاش كن ماهم پشت سرت دنباله روي تو هستيم و اگر كمكي بود انجام مي دهيم

....


نوشته شده در ساعت 0:22 توسط احمد|
مخاطبي كه برام نظرات خصوصي گذاشتين لطفا خوتون رو معرفي كنيد تا من هم بشناسمتون

نظر خصوصي ميزارين اما بدون نام و وبلاگ؟؟؟

Ordibehesht parsal.. ???

سالها چه سریع میگذرن.... یه سال مثل یه ماه میگذره.????

خوب من يه حدس هايي درباره شما زدم اما ميخوام خودتون معرفي كنيد خودتون رو لطفا

..........................................

جديدا نوشت (92/7/15):

اول خودتو معرفي بنما درست وحسابي بعد من اين پستو پاك ميكنم خوب چرا نظر خصوصي ميزاري؟

نوشته شده در ساعت 11:53 توسط احمد|
توي يكي از سايتها ميخوندم نصفي از ايراني ها دو برابر ظرفيت عادي غذا ميخورند اين خبر برام جالب بود

از قديم وقتي براي تازه عروس وداماد ميخواستن دعا كنند مي گفتند: خدا بهتون يه بچه توپول بده!

يعني ما ايراني ها از همون قديم ميل به چاقي و اضافه وزن داريم و نسلهاي گذشته فرزندانشون رو با همين ديدگاه

تربيت كردند كه زياد غذا بخوريد يا اين جمله رو سر سفره معمولا صاحب مجلس ميگه كه " بخور سيرشي !"

يعني تا جايي غذا بخور تا ديگه جايي براي خوردن نداشته باشي و اين يه فرهنگ غلط بين ما ايراني ها جا افتاد

اگر به منابع دينيمون رجوع كنيم بزرگان ديني ما همواره تاكيد كردند كه به مقدار نياز غذا بخوريد وتا حد سيري از

غذا مصرف نكنيد كه باعث بيماري مي شود.اما صرف نظر از بيماري باعث ميشه كه روح و جسم انسان به تن

پروري عادت كنه  يعني ما به جاي تقويت روحمون بيشتر به تقويت جسممون مي پردازيم همين باعث ازدياد

بيماري هاي گوارشي وديگر امراض بشه.

ما ياد گرفتيم كه هر وقت بيكار شديم و يا حتي هر وقت گرسنه نبوديم مواد غذايي مصرف كنيم بجاي اينكه يه كار مفيد مثل مطالعه داشته باشيم غذا ميخوريم 

يكي از اساتيد به نكته ظريفي اشاره كرد ايشون مي گفت: ما وقتي بچه هايمان را به بيرون مي بريم براشون انواع اقسام خوردني هارو مثل چيپس و پفك و تنقلات با قيمت هاي بعضا گران مي خريم اما اگر فرزندمان از ما 

بخواهد كه يه كتاب برايش بخريم سريع  مي گيم واي چقد گرونه ولش كن بريم چيپس و پفك بخريم -كتاب مي خواي چيكار!!!

بله همين فرهنگ غلط در بين ما ايرانيها هم  باعث شده كه سرانه مطالعه در كشور ما در مقايسه با جهان بسيار 

ناچيز باشه چون ما خوردن و خوابيدن را بيشتر ترجيح مي دهيم و به مطالعه و تقويت روح و عقل وفرهنگ خودمون چندان علاقه اي نشان نمي دهيم

نوشته شده در ساعت 17:34 توسط احمد|
این روزها یا بهتر بگم این ماه ها که گذشت بسیار داغون بودم از همه چی زخم خوردم دلم درد گرفت دلم ترکید دیگر دلی برایم نمانده همه رو فروختم در بازار به بهای بی بهایی بسیار آشفته ام بسیار شرمنده

چیزی برایم نمانده تا اون رو هدیه کنم دلی پاکی نفسی عشقی محبتی یا هر چیز با ارزش دیگر متاسفانه فروختم و دیگر موجود نیست....

به کسی فروختم که به رایگان می خره هر چیزی رو بدون پرداخت ارزشش ... براحتی همه چیزتو میگیره

مثل شعله ای که بر خرمنی افتد ...

نمی دونم تا کی !! تاکی !!! تا کی باید بفروشم در بازار برده فروشان...

شرمسار از دل چرکینی و سیاهی خویش مانده ام در کوچه های خویش - خویشتن فروختم به نفس خویش برده ی دست دژخیمان شدم جا ماندم و رها شدم از اصل خویش قرارمان وصصال بود با اصل خویش اما اصل خود را سپردم به هرج ومرج نفس خویش نفس

قرار بود بعد از یکسال گشتن دور اصل خویش و ملکوتی شدن و نوشیدن از عشق آسمانی گشتن به دور محبوب وصاحبمان جشن بگیریم نه اینکه بعد از سالها فروختن خویش در بازار برده فروشان و گشتن به در اهرمنان جشن بگیریم به اشتباه این دیگه چه جشنی میشه !!

چه بگویم از خار شدنم ذلت و پستی و کثافات نفس کشیدنم حرامه

چه بگویم از فراق !!!! الهی چگونه با شرمساری صدایت کنم چگونه می توانم آه بسی شرمندگی هست در بغضم نفسم را گرفته صدایم از حنجره بیرون نمی یاد دستانم در غل و زنجیر است من نمی توانم بیایم تو بیا و کنارم بشین با محبت همیشگیت نوازشم کن که دلم تنگ است خیلی برایت..

بیا تا از دلتنگی هایم برایت بگویم که کلی خسته ام ازفراقم ماند ه ام در کوچه های اشک و آه ام

خدایا بیا کنارم و دیگه نگذار ترکت کنم من تو را می خواهم تو هم منو بخواه همین برای من بس است دیگر هیچ نمی خواهم فقط همین ...

بشنو از نی چون شکایت می‌کند                      از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                               در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                  تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                 باز جوید روزگار وصل خویش

آتشست این بانگ نای و نیست باد                    هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد                          جوشش عشقست کاندر می فتاد

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد                    هرکه بی‌روزیست روزش دیر شد

 بند بگسل باش آزاد ای پسر               چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای                              چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

...................................

امیدوارم سال جدید برای همه پر از موفقیت و پیروزی باشه

نوشته شده در ساعت 12:31 توسط احمد|
امروز روزیست که واجب الوجود امکان حیاتم دادند....

روز تولدمه امروز همیشه روز تولدم که میشه یه احساس خاصی بهم دست میده چون روزیه که من فرصت پیدا کردم تا زندگی کنم...

چقد دوست داشتم چنین روزی میرفتم پیش خدا مهمون خدا می شدم در جوار قدسی خداوند قرار میگرفتم و از نور رحمت و عطوفت و مهربانیش تو دلم می تابید وای که چقد برایم شیرین بود...شیرین تر از عسل ناب...خدایا دستامو بگیر منو بکش طرف خودت

ایکاش در چنین وقتایی دلم مالامال و پر از عشق الهی بود... اگر درک میکردم عشق الهی چیه که انقد فرومایه نبودم...

خوب از همه ی دوستان و آشنایان که زحمت کشیدن بهم تبریک گفتن خیلی ممنونم

ایشالا روز تولدتون جبران کنم...

البته تقریبا روزتاسیس وبلاگم یعنی پنجره۶۶ هم هست من سعی کردم همیشه مطالبی بزارم تو این وبلاگم که جنبه مفیدی داشته باشه حالا چقد موفق بودم نمی دونم اگر هم کمی و کاستی بوده خدا خودش ببخشه

خوب میرسیم به وقت خوردن کیک

q351_hhc12.jpg

همتون بخونيد: تولد تولد تولدت مبارك

بفرمايييد

نوشته شده در ساعت 16:25 توسط احمد|
دقايق و ثانيه هاي آخر عمر مهربانترين انسان ها بود پيامبر عزيز اسلام داشت آخرين نفس هاي زندگي خود را مي كشيد همه در گرد او با غم و اندوه فراوان مي گريستند حال حضرت زهرا (سلام الله عليها) جانگداز بود

لحظات آخر بود عده اي داشتند نقشه ميكشيدند چطور بعد از نبي اسلام چطور با غصب جايگاه جانشيني پيغمبر كه قبلا توسط خود نبي اكرم به امام علي (ع) سپرده شده بود دنياي خودشان را تامين كنند..

لحظات آخربود نبي اكرم قلم و برگه اي براي نوشتن خواست تا توصيه اي كند براي امتش تا به كج راهه نروند عده اي تا اين درخواست را شنيدند انگار مي دانستند پيامبر عزيز چه توصيه اي مي خواهد بكند سريع بانگ زدند كه نبي اكرم دارد هزيان مي گويد!!! چون مي دانستند كه آن توصيه ، توصيه به اطاعت از اميرالمومنين بود پس با اين وضع ديگر نقشه هاشان برهم ميخورد پس سريع گرد نبي اكرم را خالي كردند تا در لحظات آخر حرفي درباره ي اميرالمومنين از نبي اكرم شنيده نشود.....


اما سالها گذشت نوبت به يك امام كريم رسيد تا اورا هم به دليل محافظت از جايگاه خودشان شهيد سازند

امام حسن المجتبي (عليه سلام) نمي دانم چه غربتي در نام و زندگاني و كردار اين امام همام نهفته است تا يادي از اين امام مي شود همه ياد بيبي حضرت زهرا(سلام الله عليها) مي افتند

صلح امام حسن (ع) چيزي جز جهاد نبود صلح امام همام مقدمه اي بر عاشورا بود...

 از بس اين امام غريب است از بس اين امام كريم است با بردن نامش بياد اين قطعه از شعر مي افتيم:

كريم كاري به جز جود وكرم نداره                                  آقا تو مدينه اس ولي حرم نداره


سالها و سالها بعد امام غربتهاو غريبي ها كسي كه استاد تمام غريب نواز هاست با زور و قلدري به ايران فراخوانده شد امام رضاي غريب نواز(عليه سلام) امام رحمت و عطوفت كه ياد اين امام باعث دلگرمي و مباهات است امام خوبيها امام دلنوازي امام عشق امام رحمت و عطوفت كه هر لحظه مي خواهيم در كنار مرقد و بارگاهش باشيم وبه صاحبمون عرض ارادت كنيم 

پنجره فولاد رضا برات كربلا مي ده                         هركي كه كربلا مي ره از حرم رضا مي ره

 

to86r8aet4ioqm45jef7.jpg

نوشته شده در ساعت 9:30 توسط احمد|


چه يافت آنكس كه ترا گم كرد

وچه گم كرد آنكس كه تورا يافت


همه سخن اينست كه غافل از دل خويشتنم... بارالها به راستي اگر تورا مي يافتيم ديگر چه مي خواستيم..

اما تورا نيافتيم هيچ ،خود را هم گم كرديم ودر بازار برده فروشان به بهاي ناچيزتر از ناچيز فروختيم...

الهي مارا درياب كه ما چشمانمان كور پاهايمان شل عقلهايمان ناقص دلهايمان كثيف شده است...

در مسيري كه بايد به طرفت مي آمديم كوه نفسمان ريزش كرده ومانع شده كه قدم از قدم برداريم

چشمان كورمان فقط به ديدن ياري تو دلخوش كرده است... ما را نا اميد مفرما...

الهي نفسمان بخاطر ثانيه اي سجده به در گاهت غره شده انگار هزاران سالهاست كه به 

درگاهت سجده مي نمايد..

خداوندا در اوج نا اميدي از خود به كسي جز تو اميد نبسته ايم و تنها دليل سوسو زدن اميدمان تويي

شمع اميدمان را با ياري فرماييت شعله ور ساز... اي تنها توانا.

نوشته شده در ساعت 23:45 توسط احمد|

حدیث از حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام ) : خطبه ی 98 نهج البلاغه

بندگان خدا شما را سفارش می کنم به ترک این دنیا که شما را رها خواهد کرد. اگرچه از ترک آن خرسند نباشید. بدن های شما را می پوساند اگرچه شما مایلید تازه بماند پس به عزت و ارجمندی دنیا و فخر کردن در آن دل نبندید و به زینت های آن فریفته نشوید و از سختی و رنج آن فغان و زاری نکنید ، زیرا عزت در دنیا و فخرآن زایل می شود زیرا نعمت آن فانی می شود و رنج و سختی آن پایان می پذیرد و در هرمدت زمانی در آن پایان خواهد داشت و هر زنده ای در آن نابود خواهد شد. آگاه باشید هنگام شتاب و انجام کارهای زشت مرگ را به یاد آورید که لذت ها و خوشی ها را ویران می کند و عیش ها را برهم می زند و آروزها را قطع می کند.

* * *

ای نفس روی آور به محاسبه ی نفس خویش قبل از آنکه تورا درقبرت در اندازند و ایامت را دریاب قبل از آنکه روزی را رسد که اعضا و جوارحت برعلیه تو شهادت دهند و ستون خیمه ی جانت شکسته شود و فرو افتد به یاد آن آیه ی 65 سوره ی یس : "الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ"

ترجمه : "امروز بر دهان آن کافران مهر خموشی نهیم و دستهایشان با ما سخن گوید و پاهایشان به آنچه می‌کردند گواهی دهد."

نوشته شده در ساعت 21:17 توسط احمد|
آخر الزمان است ديگر همه چي رنگ غير خدا گرفته...

يه زماني عشق مقدس بود دست هر ناكس وشهوت پرست نبود عشق پاك بود براي خدابود يا در راه خدابود

اما الان عشق چي شده؟ بيشتر دست نا محرماش افتاده شده وسيله ي سوء استفاده همون ديگه هر پسر يا دختري كسي رو ميبينه ميگه آره تو هستي عشق من اما تا يكي بهترشو ميبينه ميگه ااا چرا زودتر نديدمش اه اين نشد يكي ديگه نه يكي نه دوتا سه تا حالا سه تا نشه بازي نشه....

آره سرتون رو درد نيارم دنيا هم دنياي آخر الزماني شده قبلا ازدواج ميكردن با توكل پول در مي آوردن اما الان بي توكل پول در ميارن تا ازدواج كنن اما اگه ازدواج كنن حالا اگرهم ازدواج كنن تا تقي به توقي ميخوره ميگن با از اولشم به درد هم نميخورديم ميرن جشن طلاق ميگيرن بهتر از جشن عروسي!

آره آخرالزمانم ديگه قبلنا محرم يه حرمتي داشت خانم ها با حياتر و آقايون با غيرت تر ميشدن اما الان چي عزاداريها شده بيشتر ريا و تزوير و تو خالي اصلا انگار نه انگار كه محرمه ماه حسين هستش ماه عبرت... شده ماه دوست پسر دوست دختر شده حسين پارتي با چايي صلواتي و غذاي نذري ..

امام حسين دركت ميكنم كه قيام كردي تا ما ازت عبرت بگيريم و دنباله روي كنيم ازت اما انگار حواسمون نيست فقط زخم هاي شمشير روز عاشورات رو ياد گرفتيم 

قبلنا خيلي بهتر بود هر چي كه ميگذره بدتر ميشه ما هم بدتر ميشيم هر روز هر ساعت هر ثانيه..

بعد هي اين حديث رو ميگيم كه هركس سه روزش شبيه هم باشه مسلون نيست...

بله  خود امير بيان قبلا بهمون گفت اگه تنبل باشيد غير مسلمون ها تو عمل كردن به حرف هاي ما ازتون پيشي ميگيرن اين شد كه شديم اين...

فقط بلديم حرف بزنيم اما عملمون وعلممون شده فقط حرف زدن... 

چه خوش گفت امير المومنين :

يا اشباه الرجال

نوشته شده در ساعت 22:58 توسط احمد|


New format Ramze Meh Format